یک روز برای نماز ظهر طبق معمول با احسان(داداشم)راه افتادیم بریم مسجد
چون یه کم دیر رسیدم یه رکعت جا موندیم (احکامش رو هم که میدونید دیگه )
دیدم داداشم نیم خیز وایساده من به تبعیت ازش اومدم نیم خیز وایسم یهو از پشت سقوط کردم تو جانماز پشت سریم
برگشتم دیدم اوه اوه مداح مسجده یهو داداشم و دوستاش هر هر زدن زیر خنده نماز دو تا صف خراب شد
برچسب: ماجراهای من و درسام,ماجراهای من و بابام,ماجراهای من و اکسو,ماجراهای من و درسام هشتم,ماجراهای من و مامانم,ماجراهای من و,ماجراهای من و عشقم,ماجراهای من و خانم دکتر,ماجراهای من ونی نی,ماجراهای من و مامان,
نویسنده: پویان محبی