خرید بک لینک

سلام

میدانم خیلی وقت بعد خودم میخوانمش

آن وقتی که در حافظه ام

فقط قیمه مانده

یک دستمال سیاه مانده

و یک تسبیح آبی

که یادگاری است

اما...

این تسبیح را ت به من دادی؟؟

خب می نویسم

سلام

سلام برتو که

در گوشی خودت هم عکس واضح نداری

آدرس پروفایلت بی ربط ترین سناریو دنیاست

و من تک تک آیدی ها را گشتم و از یزد تا مشهد آیدی داشتی

اما تو نبودی

راستی سیاهی تو کیستی

کیستی که خاطراتم را به تاراج بردی؟

جز تو من نمیشناسم

شهری که با پیاده رو هایش دوست بودم

حالا غریبه است

جز همان خیابانی که تازه عروس داماد ها می روند

تو را دوبار آنجا دیدم

و نه تو تازه داماد

نه من تازه عروس

تو با من غریبه بودی

مغرور

اما من....

شناختمت

شاهد شناختنم

پیاده رو های آن خیابان بودند

هنوز ابتدای آن خیابان هول می شوم

دستانم می لرزد

روسری ام را جلو می کشم

باز لیمویی پوشیده ام

خاک چادرم را می تکانم

و ناامید از جلو مسجد رد میشوم

به خیابان خودمان می رسم

نزدیک حسینیه

اما اینبار انقدر دستانم می لرزد که حتی نمیتوانم روسری ام را جلو بکشم

دستان یخ کرده ام را به هم میفشارم

و ناامید از جلوی حسینیه رد می شوم

وارد کوچه میشوم

دوستانم درخت هایش هستند

باز آدم های غریبه ای که هزار سال است با انان زندگی می کنم

شیشه بخار گرفته

دستانم را آرام روی شیشه می کشم

انگور هایمان رسیده اند

برچسب: نویسنده: پویان محبی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 11:32

صفحه بندی